
بی تو به هیچ می رسم ، به انتهای ناکجا
به بغض لحظه های شب ، به هق هق ترانه ها
رنگ بهار می شود ، با تو تمام خانه ام
بی تو نگاه می کنم ، فقط به مرگ لحظه ها
با تو به اوج می روم ، به فرصت تازه شدن
به طعم بوسه های شب ، روی تن ستاره ها
گمشده در سکوت شب، بی تو فقط سیاهی ام
با تو به نور می رسم ، به شهر عاشقانه ها
رو به زوال می رود ، بی تو نفس کشیدنم
بی تو سقوط می کنم ، به انتهای سایه ها
پس تو بمان با دل من
به سوی من روانه شو
دست به دست من بده
پای به پای من بیا
من دلم تنگ تر از هر چه غروب
من همه سیاه و بی نور تر از هر چه که شب.
تو نباشی من نگاهم سرد است
تو که باشی رنگ نور است همه روز و شبم
به صداقت سوگند
به نگاهم که به دنبال نگاهت جاریست.
بوی اسفند و کندر را دوست دارم
باد سردی گوشه چشمانم را خنک می کند.
تودرتوی شبستانهایت را در به در می بوسم!
نوای نقاره هایت در کدام ردیف و دستگاه می گنجد
که روح می نوازد و جان ساز می کند؟
ناز کبوترانت زمین گیر پرواز در کدام آسمان شده اند؟
پنجره چشمان زائرانت رو به کدام منظره باز می شود
که اینگونه آبدیده احساسند؟
اینجا قدمها با خاک بیگانه اند.
اینجا چشمها برای باریدن بهانه ابر نمی گیرند.
اینجا را دوست دارم.
کاش کسی مرا می دزدید
از این فکر بی خیال
از این تردید بی اندازه
نشان از هیچ نشانی نیست
نه همراهی نه هم راهی
جاده در دست تقدیر است.
از من فرار می کند احساس
سر می خورد آرامش
کسی لحظه های رم کرده ام را چه می داند؟
اضطرابم را کش می دهند
و پچ پچ کنان دلم را میسوزند
مرا به هیچ می خوانند
به امید سرد انتظار
مرا که خطوط مبهم دلدادگی را مشق می کنم هر شب
کاش کسی مرا رها کند
از این شوق بی ذوق
از این آوار تردید
از این دل آشوب . . .
من تو را می خواهم
لحظه هایم انگار
انتظار نفس سبز تو را بی تابند.
من تو را کم دارم
همتی کن این بار
شب پا به ماه این تنهایی
بر سر زا برود
من دلم می خواهد
تو بمانی با من
وز نسیمی که در آن بوی نگاهت جاریست،
روح آزرده من جان گیرد.
تا به آرامش صحرا برسم،
و نفس تازه کنم.
پر شوم از احساس
و دلم با مهرت سرو سامان گیرد،
تا غم و غصه از این دل برود.
تا دلم شاد شود
من تو را کم دارم
من تو را می خواهم
سوز گرمای جاده ،
هجمه باد داغ مزاحم
چشمانم را می بندد.
همه چیز را مرور می کنم.
شتاب کند لحظه ها به خاطرم می آید.
دنیای کوچکی که نه به تلخی اولش
و نه به شیرینی آخرش
که به تکرار 516 عادت روزانه
عمرم را فرسود.
چشمانم را باز می کنم،
با لبخندی مغرور مردانگی ام را
در یک کارت 7*10 پرس شده
به نظاره می نشینم
تمام شد. . .
رنج تنهایی ممتد ، رنگ قهوه ای سیر
سردی سکوت خونه ، تو شبای گرم تیر
طرح چشمای نجیبت ، توی قاب خاطره
حسرت گذشته زود توی لحظه های دیر
به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته نیا!
شاید از زمزمه آمدنت،
و به یمن ضربان قدمت،
بشکند، شیشه عمر غم و تنهایی من . . .
آسمان هنوز تو را به یادم می آورد.
هنوز مثل بار اول دیدنت تازه ای!
هنوز بوی احساست اضطراب عاشق بودن را دست می دهد.
هنوز لبخندهای هر از گاهت شیرین است.
بوسه هایمان خاطرت هست؟
هنوز حسرتشان را به دل دارم.
هنوز دوستت دارمهای نا گفته ات را منتظرم.
هنوز . . .
هنوز رفتنت را نمی فهمم!
دلتنگی هایم را در هیاهوی ندیدنت سکوت می کنم،
تنهاییم را در محفل خیال تو کز می کنم.
هنوز هم شب هایم بی تو
بی سحر
است.
روزهای بی تاب
شبهای پر اضطراب
چه بی رحمانه آزادیمان را کتک می خوریم.
و چه مظلومانه سکوت سبزمان را زر می زنند.
اینان استفراغ یک تهوع 30 ساله اند.
خاک و ناموس را چه می فهمند؟
اهریمنانی دین لباس این زمان بر میهن من می تازند.
هدف قدرت.
وسیله هرچه که باشد.
اینک باید بر خاکمان گریست.
بر چشمهای کور و گوشهای ناشنوا و ذهنهای خالی.
بر آدمکهایی که بوی مرگ می دهند.
آری می توان گریست
حتی بدون گاز اشک آور!!!